تبليغاتX
آقايون .. خانوما ... رفقاي نسل علي اكبريمون ... خيلي خيلي خوش اومديد به دهكده نسل علي اكبري ها ... ! .
 




با عضویت در خبرنامه وبلاگ از برنامه ها وپست های جدید ما مطلع شوید.
برای عضویت کافی است اسم و ایمیل خود را در کادر وارد نمایید و به جمع اعضای خبرنامه بپیوندید.

 

در ضمن میتوانید از دیگر صفحات وبلاگ نیز بازدید نمائید . . . آدرس هيئت در حاشيه سمت چپ نوشته شده است . . .

ميتوانيد در مراسم هاي ما در ماه محرم شركت كنيد .اضافه كنم اين هيئت در سال پيش از سوي سازمان تبليغات اسلامي برترين هيئت جوانان منطقه ۵ تهران شناخته شد.همچنين طي نظرسنجي از سوي شوراي محله كه در بين مردم برگزار شد برترين هيئت معرفي شد . . .

 

تمامي كليپ هاي تصويري هيئت جوانان علي اكبر(ع) "شمالغرب تهران"............ نظر يادتون نره ...  

برای نمایش کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.

روایت آن 10 اسیری که هرگز به میهن باز نگشتند.....(قسمت دوم)


گفتگو با خانواده 2 نفر از اسیرانی که به ادعای عراق در سال 59 آزاد شده اند .(قسمت دوم)

اسیر نظامی " محمد رضا یعقوبی " جزو 10 تن از اسرایی است که در سال 59 در همان اوایل جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به اسارت نیروهای عراقی درامده است و عراق ادعا کرده که در سال 1360 او را در مرز " چومان " در آذربایجان غربی آزاد کرده است که هنوز بعد گذشت 18 سال از آن زمان وی باز نگشته و هیچ گونه اطلاعی هم از او در دست نیست .این ادعای عراق کذب محض است زیرا کدام عقل سلیم قبول می کند که دولت عراق عده از اسرای ایرانی را بدون حضور نمایندگان ایرانی و صلیب سرخ آن هم در آن زمان خاص که به نوعی اوج جنگ محسوب می شد آزاد کرده باشد .به منظور اشنایی با ویژگی های اخلاقی و اجتماعی و همچنین چگونگی به اسارت در آمدن این دسته از اسرای ویژه ((محمد رضا یعقوبی و امیر ناصر مصطفوی )) با خانواده انها گفت و گو انجام شده است که در ذیل می خوانیم .

در قسمت قبل گفت و گو با پدر اسيرمحمد رضا یعقوبی را مطالعه کردید در این قسمت به این گفت و گو می پردازیم . . .

امید است نظر شما عزیزان را به این کلبه حقیرانه هیئت جوانان علی اکبر (ع) "شمالغرب تهران" جلب كرده باشيم . . .

گفت و گو با مادر اسیر امیر ناصر مصطفوی :

خانم بتول اجاقی مادر امیر ناصر مصطفوی و شهید مجید مصطفوی نیز 25 سال است که انتظار امیر ناصر را می کشم و برای باز گشتن پسرش روز شماری می کند او می گوید داغ تحمل و انتظاری که از بابت امیر ناصر کشیدم به مراتب خیلی سخت تر از داغ شهادت مجید بوده است چون خیالم راحت است که مجید به لقاءالله پیوسته و جاودان است اما نمی دانم که باید هنوز منتظر بازگشت محمود ( امیر ناصر ) باشم یا نه ؟ امیر ناصر در سال 1333 در تهران متولد شد در سال 58 - 59 در سن 26 سالگی در دانشگاه سمنان در رشته مکانیک قبول شد از همان ساعت اولیه که عراق به ایران حمله نمود مصرانه به دنبال پیدا کردن راهی برای رفتن به جبهه بود تا این که بالا خره موفق شد با گروه فدائیان اسلام در مهر 59 به منطقه جنگی اعزام شود برادرش مجید هم که آن موقع 22 سال سن داشت و در دانشکده صنعتی شریف مشغول به تحصیل بود هم با او به جبهه رفت . حدود 1 ماه بعد مجید در حالی که به شدت ناراحت و گرفته بود برگشت و عنوان نمود بعد از تقسیم گروهان ما که محمود هم با من بود به منطقه شلمچه اعزام شدیم من و چند نفر دیگر از بچه ها به خاطر رساندن 1 مجروح به بیمارستان صحرایی از گروهان عقب ماندیم وقتی برگشتم دیدم از محمود و گروهان خبری نیست احتمالا بر اثر حمله عراقی ها یا شهید شده اند یا اسیر.برای پیدا کردن محمود 10- 15 روز همه جا را گشتیم حتی اجساد شهدا را هم تفتیش کردیم ولی اثری از محمود نبود . مادر امیر ناصر می گفت پس از آن مجید خیلی بی قرار بود و مدام احساس شرمندگی و ندامت می کرد که چرا محمود را تنها گذاشته تا این که خود او مجددا به جبهه برگشت و در سال 61 در منطقه فکه به شهادت رسید . چند روز پس از خبر مفقود شدن محمود ( امیر ناصر ) روزنامه کیهان عکسی از اسرای ایرانی در بند رژیم عراق را چاپ کرد که اتفاقا محمود هم در میان آنها بود با دیدن عکس او مطمئن شدم که او اسیر شده ، مدتی بعد هم شخص ناشناسی به منزل مان زنگ زد و ادعا کرد که از آشناهای محمود است و ادعا کرد که او اسیر است و آخرین اردوگاهی که او را برده اند موصل بوده است . تلفن کننده بدون این که خودش را معرفی کند تماس را قطع کرد در ماه بعد حدود 29 آذر همان سال نامه محمود به دستمان رسید در نامه اش پس از سلام و احوال برسی یادی از خاطرات گذشته کرد و در آخر هم جمله ای زیبایی نوشت که مرا واقعا تحت تاثیر قرار داد در واقع به نوعی قوت قلب گرفتم ، او نوشته بود مادرم ، سعی می کنم در مقابل عراقی ها طوری رفتار کنم و به گونه ای از خود مقاومت نشان دهم که آرزوی یک ( آخ گفتن ) را بر دلشان بگذارم و سعی می کنم آن چنان باشم که حلالم کنی این اولین و اخرین نامه ای بود که از او به دست من رسید من هم در جواب نامه اش بارها نامه فرستادم اما متاسفانه تمام آنها برگشت خورد خانم اجاقی در ادامه صحبت هایش می گوید 1 سال بعد یعنی در سال 1360 نمایندگان صلیب سرخ که در تهران مستقر بودند مرا خواستند من به خیال این که در ارتباط با آزادی محمود اقدامی شده و قرار است به زودی آزاد شود خودم را به سرعت به آنان رساندم آنان گفتند پسر شما در همان ابتدای اسارت توسط ماموران صلیب سرخ ثبت نام شده اما پس از انتقال او از اردوگاه موصل دیگر از او خبری نداریم. غیر از پسر شما 9 نفر اسیر ثبت نام شده دیگر بود که وضع او را داشتند که با پافشاری و پیگیری های کمیته بین المللی صلیب سرخ نهایتا مسئولان عراقی اظهار داشتند که 10 نفر اسیر را در اواخر فروردین ماه سال 1360 در مرز دهستان چومان در جنوب غربی مهاباد واقع در آذربایجان غربی آزاد کرده اند من در جوابشان گفتم این حرف شما غیر منطقی و نامعقول است شما این ادعای عراق را چه طور باور می کنید که بدون حضور هیچ نماینده ای از صلیب سرخ و ایران ، عراق آنها را آزاد کرده باشند ؟ که آنها در جواب اظهار داشتند ما کاری از دستمان بر نمی اید عراق این طور به صلیب سرخ گفته است ! پس از این که از طریق صلیب سرخ نتیجه ای نگرفتم به جاهای مختلفی از جمله دفتر رهبری ، دفتر ریاست جمهوری ، سپاه ، بنیاد شهید ، هلال احمر و ..... نامه نوشتم در پاسخ می گفتند باید صبر کنید تا جنگ تمام شود . حتی خودم 2 سال پیش به محضر مقام معظم رهبری رفتم که ایشان فرمودند که برای خبر از پسرتان باز هم پیگیری ها ادامه خواهد یافت .خانم اجاقی می گوید : پس از آزادی عده ای از اسرا با 2 تن از آنها به نام خالقی و شعرباف که با محمود همبند بوده اند تماس گرفتم ، آقای شعر باف به من گفت در اردوگاه زبیر بودم که یک روز 5 – 6 نفر اسیر جدید نزد ما آوردند امیر ناصر ( محمود ) هم در بین آنها بود او بر اثر ترکش زخم عمیقی بر پشتش ایجاد شده بود آشنایی من با امیر ناصر از همان جا بود دژخیمان عراقی محمود را با وجود این که زخم عمیقی بر تن داشت باز هم شکنجه می کردند آنان بی رحمانه با چوب خیزران بر پشتش میزدند اما با کمال ناباوری می دیدم که امیر ناصر خم به ابرویش نمی آورد و همیشه می گفت که آرزوی یک "آخ" گفتن را بر دلشان می گذارم این روحیه بالا و ایمان و اراده قوی امیر ناصر بر روی من و دیگر بچه ها خیلی تاثیر گذاشت از همان زمان به بعد امیر ناصر نقش رهبری و هدایت بچه ها را بر عهده گرفت چند روز بعد عراقی ها یک دست لباس سربازی به ما دادند و ما را به آسایشگاه بزرگی بردند از قرار معلوم عراقی ها عکاسان و خبرنگاران خارجی را دعوت کرده بودند که به نشان پیروزی ارتش عراق تهیه کنند امیر ناصر تا هدف عراقی ها را فهمید به بچه ها گفت هنگامی که عکاسان خواستند عکس بگیرند همه انگشتانشان را به نشان بیروزی بالا ببرند . زمانی که ما این کار را کردیم ماموران امنیتی به طرف عکاسان و فیلم بردارن حمله بردند و مانع کار آنان شدند حتی فیلم های آنان را گرفتند ما را هم به طرز وحشیانه ای مورد ضرب و شتم قرار دادند البته بعدا فهمیدیم که یکی از عکاسان توانسته فیلم را از آنجا خارج کرده و منتشر کند که گویا در همان سال در روزنامه کیهان به چاب رسید .مادر امیر ناصر به نقل از شعر باف می گوید عراقی ها بعد ها آنان را به اردوگاه بصره و پس از مدتی به اردوگاه موصل که به تبعید گاه حزب اللهی ها معروف بوده انتقال دادند و در آنجا نیز آنان شرایط سختی داشتند که باز هم در آنجا محمود نقش هدایت رهبری اسرا را بر عهده داشت شعر باف در مورد آخرین دیدارش با محمود به من مادر امیر ناصر گفت پس از یکی 2 ماه از میان ما 20 نفر را با این بهانه که خرابکارند جدا کردند . عراقی ها این نوع اسرار را حرث خمینی اطلاق می کردند و اگر به کسی چنین لقبی داده می شد کمتر امیدی برای زنده ماندنش وجود داشت مدتی بعد از میان آن 20 نفر دوباره 10 تا 12 نفر را جدا کردند و از اردوگاه بردند یکی از آن 20 نفر امیر ناصر بود موقع وداع با او سخت ترین لحظات زندگی ام بود و در حالی که محمود آیه شریف (( ان الله اشتری )) ، و ... را می خواند از ما جدا شد و ما دیگر از او خبری نیافتیم .

امید است نظر شما عزیزان را به این کلبه حقیرانه هیئت جوانان علی اکبر (ع) "شمالغرب تهران" جلب كرده باشيم . . . انشا الله بعد از اين از بازديد كنندگان هميشگي اين پايگاه شده باشيد . . .

نظر یادتون نره . . .

برگرفته از روزنامه اطلاعات 20 دی 1378         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387;ساعت 4:28 PM;  توسط یه بنده دنیا....;  | 

>