تبليغاتX
آقايون .. خانوما ... رفقاي نسل علي اكبريمون ... خيلي خيلي خوش اومديد به دهكده نسل علي اكبري ها ... ! .
 




روایت آن 10 اسیری که هرگز به میهن باز نگشتند ... .(قسمت اول )


گفتگو با خانواده 2 نفر از اسیرانی که به ادعای عراق در سال 59 آزاد شده اند . .(قسمت اول )

اسیر نظامی " محمد رضا یعقوبی " جزو 10 تن از اسرایی است که در سال 59 در همان اوایل جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به اسارت نیروهای عراقی درامده است و عراق ادعا کرده که در سال 1360 او را در مرز " چومان " در آذربایجان غربی آزاد کرده است که هنوز بعد گذشت 18 سال از آن زمان وی باز نگشته و هیچ گونه اطلاعی هم از او در دست نیست .این ادعای عراق کذب محض است زیرا کدام عقل سلیم قبول می کند که دولت عراق عده از اسرای ایرانی را بدون حضور نمایندگان ایرانی و صلیب سرخ آن هم در آن زمان خاص که به نوعی اوج جنگ محسوب می شد آزاد کرده باشد .به منظور اشنایی با ویژگی های اخلاقی و اجتماعی و همچنین چگونگی به اسارت در آمدن این دسته از اسرای ویژه ((محمد رضا یعقوبی و امیر ناصر مصطفوی )) با خانواده انها گفت و گو انجام شده است که در ذیل می خوانیم .

(قسمت اول )

اظهارات پدر اسیر یعقوبی :

حسین یعقوبی پدر محمد رضا به هر جایی که لازم بود مراجعه کرده است اما به قول خودش جواب آنان هم انتظار بوده است صحبتش را اینطور شروع کرد : اوایل سال 1359 محمد رضا که تازه دیپلمش را گرفته بود به خدمت مقدس سربازی رفت ، آن موقع 20 سالش بود 3 ماه دوره آموزشی و رزمی را در پادگان 06 تهران گذراند پس از آن به منطقه سر پل ذهاب ، قسمت توپخانه اعزام شد . درست 3 ماه بعد از اعزام محمد رضا به منطقه ، جنگ شروع شد و روز های نخستین جنگ به همراه 2 تن دیگر از دوستانش به نام های ( امیر هوشنگ کفیلی و محمد حسن علمداری ) توسط دموکراتها در همان منطقه سر پل ذهاب به اسارت در آمد و توسط همان ها به نیروهای عراقی تحویل داده شد . وی اضافه می کند : حدود 15 روز از جنگ می گذشت که به ما اطلاع دادند محمد رضا ناپدید و به احتمال خیلی قوی اسیر شده است که البته خودمان هم مطمئن نبودیم و در یک دلهره و التهاب خاصی به سر می بردیم که یک شب مادرش به طور اتفاقی از رادیو عراق شنید که چند تن از اسرای ایرانی صحبت می کنند و خوشبختانه محمد رضا و همرزمش آقا کفیلی صحبت کردند . آنها ضمن اعلام سلامتی شان به خانواده هایشان سلام رسانده بودند اینجا بود که ما مطمئن شدیم محمد رضا اسیر است . پس از آن اواخر آبان ماه همان سال نامه اش از عراق رسید و در آن نامه ضمن اعلام خبر سلامتی خود برای ما آرزوی سلامتی و دعای خیر کرد با امدن نامه اش تا حدود زیادی خیالمان راحت شد . لااقل از این بابت که او زنده است و ما فقط باید انتظار روزی بکشیم که آزاد شود و برگردد . 2 ماه بعد یعنی در دی ماه همان سال جوانی که لهجه کردی داشت و مشخص بود که اهل شهرهای غربی و کرد نشین کشور ماست به در منزل ما آمد و ادعا کرد پسرتان پیش ماست و اگر چنان چه او را می خواهید باید پول بدهید من با توجه به نامه ای که از محمد رضا به دستمان رسیده بود و دارای مهر صلیب سرخ هم بود چون مطمئن شده بودم که او اسیر است و متوجه شدم که دروغ می گوید و قصد اخاذی دارد بنابراین با بی اعتنایی گفتم پولی نداریم و او را رد کردم . او رفت و فقط تنها موضوعی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که او از کجا محمد رضا را می شناخت و آدرس منزل ما را می دانست ؟ بعد از این موضوع دیگر خبری از محمد رضا به دست نیاوردیم تا این که حدود 1 سال بعد یعنی در آبان ماه سال 1360 دعوت نامه ای از صلیب سرخ به دستمان رسید که در آن نامه از من خواسته شده بود برای ارائه توضیحات و آگاهی از مسایلی در ارتباط با محمد رضا به نمایندگان کمیته صلیب سرخ که آن موقع در هلال احمر مستقر بودند مراجعه کنم . در آنجا پس از طرح سوال هایی در رابطه با محمد رضا ، نماینده صلیب سرخ گفت که دولت عراق ادعا کرده است که پسرتان را در فروردین سال 60 به همراه 9 نفر دیگر از اسرای ایرانی در مرز ( چومان ) واقع در آذربایجان غربی آزاد کرده و اسامی آنان را در لیست اسرای آزاد شده قرار داده است و پسر شما اسیر محسوب نمی شود بنده که اصلا انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم ناگهان از کوره در رفتم و با عصبانیت گفتم شما چه طور این ادعای غیر منطقی عراقی ها را قبول کردید که آنان بدون حضور نمایندگانی از ایران و صلیب سرخ این عده از اسرای ایرانی را آزاد کرده باشند ؟ از آن گذشته اگر به فرض محال همچنین ادعایی درست باشد با توجه به این که اکنون خودم سال هاست که راننده بیابان هستم و بیشتر نقاط ایران از جمله مرز دهستان چومان را می شناسم آنجا منطقه ای نیست که کسی گم یا ناپدید شود پس چگونه است که پسرم تا کنون به خانه مراجعه نکرده و خبری هم از او نشده است ؟ نمایندگان صلیب در جوابم گفتند : که عراق این طور ادعا کرده و ما هم کاری از دستمان بر نمی آید آقای یعقوبی در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود با صدایی حزن آلود توضیح می دهد بس از نا امیدی از صلیب سرخ به جاهای مختلفی از جمله هلال احمر ، کمیسیون حمایت از اسرا ، وزارت امور خارجه ، و ..... مراجه کردم متاسفانه نتیجه ای نگرفتم دیگر از محمد رضا خبری نداشتیم تا این که در سال 69 که نخستین گروه آزادگان به کشورمان بازگشتند آقای کفیلی هم که از دوستان و همرزمان محمد رضا بود و با هم اسیر شده بودند آزاد شد و به میهن بازگشت . بنده خیلی خوشحال شدم هم از این جهت که او بالاخره پس از سال ها اسارت آزاد شده و در آغوش گرم خانواده اش بر گشته است و هم از این جهت که پس از مدت ها میتوانستم از محمد رضا اطلاعات و خبر هایی به دست آورم . آقای کفیلی درباره چگونگی اسارتشان و مدت زمانی که محمد رضا با آنان در یک جا بوده این طور توضیح داد : در سال 59 ما در منطقه سر پل ذهاب مستقر بودیم که جنگ شروع شد و به دنبال آن به تمام نیروها دستور عقب نشینی داده شد به خاطر این که این حمله نظامی ناگهانی و غافلگیر کننده بود هر کس با هر وسیله ای که در اختیارش بود به عقب برگشت . وقتی ما به خودمان آمدیم دیدیم که همه رفته اند و تنها عده ای سرباز باقی مانده ایم چون هیچ وسیله ای برای برگشت نبود مجبور شدیم بزنیم به کوه و بیابان. از آن عده سرباز که باقی مانده بود هر کدام به راهی رفتند . من با محمد رضا و یکی از دوستانمان به نام ((محمد حسن علمداری)) به یکی از کوه های اطراف آنجا پناه بردیم،تا که برای مدتی از دید دشمن دور باشیم و بتوانیم در یک فرصت مناسب فرار کنیم . صبح روز بعد مجبور شدیم برای تهیه آب و غذا به پایین کوه برویم همین که به پایین کوه رسیدیم ، دیدیم که در محاصره دموکراتها ( کرد های ایرانی ضد انقلاب ) هستیم ، آنان ما را دستگیر کردند و نزد فرماندشان که شخصی به نام سردار جاف بود بردند . در آنجا غیر از ما حدود 20 سرباز دیگر هم بودند آن شب ما را آنجا نگه داشتند و صبح فردای همان روز همگی ما را سوار ماشینی کردند و به مرز گردونه در نزدیکی مرز خسروی برده و تحویل نیروهای عراقی دادند دموکراتها در قبال تحویل اسرای ایرانی از عراقی ها اسلحه و مهمات می گرفتند نیروهای عراقی نیز ما را به منافقان و ضد انقلابیون تحویل دادند . چون به وضوح دیدیم که منافقان در آنجا فعالیت گسترده ای دارند در واقع نقش اصلی را آنان ایفا می کردند . یکی از دلایل این موضوع شناسایی نیرو های ایرانی توسط آنان بود پس از چند ساعت که در آنجا ماندیم ما را به پادگان ( سلیمانیه ) انتقال دادند یک شب آنجا ماندیم و سپس ما را به یکی از پادگان های شهر کرکوک بردند تا قبل از این که به پادگان کرکوک منتقل شویم همگی از نیروهای ارتشی بودیم در اردوگاه کرکوک با موضوع عجیبی روبه رو شدیم در آنجا 8 نفر از برادران سپاهی هم بودند که حدود1 سال قبل ( در سال 58 ) در درگیری های نیروهای سپاه به دموکراتها در منطقه پاوه دستگیر شده و به عراق انتقال یافته بودند آنها با دیدن ما شگفت زده شدند چون هنوز از وقوع جنگ اطلاعی نداشتند در مدت 12 روزی که در کرکوک بودیم بازجویی های مختلفی از ما به عمل آمد اردوگاه بعدی که ما را به آنجا انتقال دادند (موصل ) بود در آنجا غیر از ما عده زیادی از اسرا نگهداری می شدند پس از مدتی ماموران صلیب سرخ به آنجا آمدند و از ما ثبت نام به عمل آوردند . در اردوگاه موصل بود که به طور جدی اذیت و آزار و شکنجه ها شروع شد به خصوص که اگر بو می بردند که در میان ما اسرای پاسدار هم هست آن فرد باید از زندگی خود قطع امید می کرد چون او را تا سر حد مرگ شکنجه می کردند و چه بسیار افرادی ( پاسداران ) که در زیر شکنجه های وحشیانه این دژخیمان بی رحم به شهادت رسیدند چون عراقی ها پاسدارن را تحت عنوان حراست (امام) خمینی رحمت الله یعنی نیروهای ویژه امام (ره) می شناختند و از آنان به شدت وحشت داشتند . محمد رضا حدودا 4 ماه در اردوگاه موصل با ما بود یعنی تا اواخر زمستان سال 59 تا این که یک روز صبح در مراسم صبحگاه اسم 20 تا 25 نفر را خواندند که در بین آنها اسم محمد رضا بود سپس افرادی را که اسامی شان خوانده شده بود با خود بردند و از آن به بعد هم دیگر خبری از آن به دست نیامد من و محمد حسن علمداری که تا سال 62 در آن اردوگاه بودیم به طور مداوم دنبال کسب خبری از محمد رضا بودیم که متاسفانه تلاش های مان بی نتیجه ماند بعد از آن تاریخ تا سال 69 که آزاد شدیم هر ماه که ماموران صلیب سرخ برای سرکشی به اردوگاه می آمدند قضیه محمد رضا را پیگیری می کردیم اما آنان هر بار به بهانه ای ادعا می کردند که اطلاعی از محمد رضا و بقیه اسرایی که وضع محمد رضا را داشتند ندارند . کفیلی ادامه داد همان زمان که ما را به اردوگاه موصل بردند شخصی را به نام بهرام به عنوان اسیر به آسایشگاه ما آوردند این طور که خودش می گفت از درباریان شاه معدوم بوده و پس از انقلاب به عراق فرار کرده و پناهنده آنجا شده بود و به ادعای خودش دولت عراق او را اشتباها به عنوان اسیر به آنجا آورده بود که البته پس از مدتی او را از آنجا بردند در مدتی که این شخص در آسایشگاه ما بود مداوم از انقلاب و امام (ره) و جمهوری اسلامی بد گویی می کرد و ناسزا می گفت . در این میان تنها کسی که با او مدام بحث می کرد و حتی چندین بار با او درگیر شده بود محمد رضا بود تصور و تحلیل من این است که این شخص بهرام ، محمد رضا را به عراقی ها به عنوان شخصی خطرناک معرفی کرده و عراقی ها هم بر اساس گفته او محمد رضا را برده اند مادر محمد رضا تا این لحظه ساکت بود در حالی که حلقه اشک در چشمانش جمع شده بود رشته کلام را به دست می گیرد می گوید : محمد رضا سومین فرزندم است من از میان 7 فرزندم به محمد رضا علاقه خاصی داشتم او هم همین طور پدرش به دلیل کارش چون بیشتر مواقع نبود محمد رضا مسائل و مشکلاتش را با من در میان می گذاشت او حتی کوچکترین موضوعی را با من در میان می گذاشت علاوه بر این او به نوعی عصای دستم هم بود مثلا هر گاه که می دید غذا حاضر نیست خودش غذا را درست می کرد در زمان قبل از پیروزی بارها به دلیل شرکت در تظاهرات دستگیر شد . در طول این 25 سال و چند ماهی که محمد رضا رفته او را ندیده ام حتی بار ها خوابش را دیده ام یکی دو بار هم از قصه فراغ او سکته کرده ام .

ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387;ساعت 11:21 PM;  توسط یه بنده دنیا....;  | 

>